Part26
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
تهیونگ:جونگکوک نامجون هانول رایا جین هم تو یه گروه
تهیونگ: جیهوپ الکس سدنا نیکو کسرا هم تو یه گروه
جونگکوک که انگار ناراضی بود باشه ای گفت
سه گروه تقصیم شدیم گروه جیهوپ به سمت چپ رفتن اکیپ جونگکوک به سمت راست که در اتاقی روبه روشون بود و باز بود رفتن ماهم از وسط رفتیم...
ده دقیقه بعد
جیهوپ"بعد ده دقیقه گشتن چیزی پیدا نکردیم...فقط میدونستم تو یه اتاق تاریک که فقط راهو با چراغ گوشید میشد پیدا کرد با هم گروه هایی که نمیشناختم بودیم...توی اتاق هیچی نبود خالی اتاقی با تم مشکی و ترسناک
یکی از بچه ها داد زد
الکس:هی یه چیزی پیدا کردم
به سمتش دویدیم
با دیدن سرد خونه ای خشکم زد اخه چرا تو همچین خونه ای باید همچین سردخونه بزرگی باشه؟نکنه توش چیزیه
تمام جرعتم رو جمع کردم و رفتم داخل
نیکو:جیهوپ...مواضب باش
باشه ای گفتم و با دیدن پریزی زدم روش که لامپ روشن شد هیچی نبود..دمای اینجا زیادی سرده...سریع بیرون اومدم
روبه بچه ها گفتم
جیهوپ:اینجا چیزی نیست بهتره بریم
همه مواقفت کردن که از اتاق بیرون اومدیم و به سمت طبقه پایین حرکت کردیم بچه ها با دیدن ما پرسیدن که بقیه کجان
نیکو:نگران نباشید اونا حالشون خوبه..یکم دیگه میان
جنا:تهیونگ..اون حالش خوبه؟
الکس:اره خوبه
...
جونگکوک"نزدیک نیم ساعته که توی اتاق تاریکی راه میریم ولی چیزی معلوم نیست فقط هرچی بیشتر راه میریم دورتر میشیم معلوم نیست اخر این اتاق به کجا ختم میشه خدا لعنتت کنه سان اخه اینم خونست تو پیدا کردی مردک احمق
هانول"کوک اینجا خیلی ترسناکه...چیزی هم معلوم نیست فکرنکنم چیزی پیدا کنیم میشه برگردیم
جونگکوک:میخواسنی نیای..مجبور نبودی
نامجون:فکرکنم به تهش رسیدیم
نگاهی به اطرافم کردم که هیچی نبود اتاق خالی بود جوری که انتظارش رو داشتم..بهتره دیگه الکی اینجا نگردم
نامجون:برمیگردیم
جونگکوک:شما برید من یه کاری دارم زود میام
هانول:ولی
کوک:گفتم برید
...
لارا"پاهام دیگه حس راه رفتن نداشتن و شکمم از شدت گرسنگی صدا میداد..هرچی راه میرفتیم هیچی نبود فقط یه راه طول و دراز بود
تهیونگ و بقیه معمولا جلوتر بودن..طی راه رفتن صدایی خش دار و ترسناک به گوشم خورد « از اینجا برو » نتونستم تشخیص بدم که مال کی و چیه اصلا صدای زنه یا مرد؟
داد زدم
لارا:تو کی هستی
با صدام بقیه برگشتن و نگام کردن
تهیونگ:چیشده؟
شوکه نگاش کردم و گفتم
لارا:هیچی..از شدت گرسنگی یچیزی پروندم
باشه ای گفت و به راهش ادامه داد سرجام متوقف شدم چشمم به اتاقی خورد که نوری توش بود..به سمتش رفتم که تهیونگ درحالی که راه میرفت گفت
ته:لارا میخوای برگردیم خسته شدی
سریع گفتم
لارا:نه..نه یکم ادامه بدیم
باشه ای گفت و ادامه دادن به سمت اتاق رفتم در نداشت..واردش شدم
هیچکس نبود..چندتا کامپیوتر که سالن خونه رو نشون میداد بچه هارو و صندلی هایی که جلوشون بود
نزدیک تر رفتم با دقت به تصویر جلوم نکاه کردم جنا و دایون درحال دعوا بودن...شرط میبندم سان یا جک قبلا اینجا بودن شجاعتمو جمع کردم و دستمو سمت کامپیوتر دراز کردم که صدایی تو گوشم مانع کارم شد
« از اینجا دور شو »
لارا:تــ..تو کی هستی؟
صدای نشنیدم فقط صداش تو گوشم اکو میشد « از اینجا دور شو » یه چهره اشنا اومد جلوی چشمم قبل از اینکه بتونم واضح ببینمش چشمام تار شدن باز همون صدا دوباره و دوباره معلوم نبود صدای مال مذکره یا مونت
خواستم قدمی بردارم که توی گوشم صدای صوت وحشت ناکی پیچید با اینکه به زور صدام در میومد جیغی کشیدم که مطئعنم چنان بلند نبود کسی بشنوه
« گفتم از اینجا برو »
عشق ترسناک
✦...............................
تهیونگ:جونگکوک نامجون هانول رایا جین هم تو یه گروه
تهیونگ: جیهوپ الکس سدنا نیکو کسرا هم تو یه گروه
جونگکوک که انگار ناراضی بود باشه ای گفت
سه گروه تقصیم شدیم گروه جیهوپ به سمت چپ رفتن اکیپ جونگکوک به سمت راست که در اتاقی روبه روشون بود و باز بود رفتن ماهم از وسط رفتیم...
ده دقیقه بعد
جیهوپ"بعد ده دقیقه گشتن چیزی پیدا نکردیم...فقط میدونستم تو یه اتاق تاریک که فقط راهو با چراغ گوشید میشد پیدا کرد با هم گروه هایی که نمیشناختم بودیم...توی اتاق هیچی نبود خالی اتاقی با تم مشکی و ترسناک
یکی از بچه ها داد زد
الکس:هی یه چیزی پیدا کردم
به سمتش دویدیم
با دیدن سرد خونه ای خشکم زد اخه چرا تو همچین خونه ای باید همچین سردخونه بزرگی باشه؟نکنه توش چیزیه
تمام جرعتم رو جمع کردم و رفتم داخل
نیکو:جیهوپ...مواضب باش
باشه ای گفتم و با دیدن پریزی زدم روش که لامپ روشن شد هیچی نبود..دمای اینجا زیادی سرده...سریع بیرون اومدم
روبه بچه ها گفتم
جیهوپ:اینجا چیزی نیست بهتره بریم
همه مواقفت کردن که از اتاق بیرون اومدیم و به سمت طبقه پایین حرکت کردیم بچه ها با دیدن ما پرسیدن که بقیه کجان
نیکو:نگران نباشید اونا حالشون خوبه..یکم دیگه میان
جنا:تهیونگ..اون حالش خوبه؟
الکس:اره خوبه
...
جونگکوک"نزدیک نیم ساعته که توی اتاق تاریکی راه میریم ولی چیزی معلوم نیست فقط هرچی بیشتر راه میریم دورتر میشیم معلوم نیست اخر این اتاق به کجا ختم میشه خدا لعنتت کنه سان اخه اینم خونست تو پیدا کردی مردک احمق
هانول"کوک اینجا خیلی ترسناکه...چیزی هم معلوم نیست فکرنکنم چیزی پیدا کنیم میشه برگردیم
جونگکوک:میخواسنی نیای..مجبور نبودی
نامجون:فکرکنم به تهش رسیدیم
نگاهی به اطرافم کردم که هیچی نبود اتاق خالی بود جوری که انتظارش رو داشتم..بهتره دیگه الکی اینجا نگردم
نامجون:برمیگردیم
جونگکوک:شما برید من یه کاری دارم زود میام
هانول:ولی
کوک:گفتم برید
...
لارا"پاهام دیگه حس راه رفتن نداشتن و شکمم از شدت گرسنگی صدا میداد..هرچی راه میرفتیم هیچی نبود فقط یه راه طول و دراز بود
تهیونگ و بقیه معمولا جلوتر بودن..طی راه رفتن صدایی خش دار و ترسناک به گوشم خورد « از اینجا برو » نتونستم تشخیص بدم که مال کی و چیه اصلا صدای زنه یا مرد؟
داد زدم
لارا:تو کی هستی
با صدام بقیه برگشتن و نگام کردن
تهیونگ:چیشده؟
شوکه نگاش کردم و گفتم
لارا:هیچی..از شدت گرسنگی یچیزی پروندم
باشه ای گفت و به راهش ادامه داد سرجام متوقف شدم چشمم به اتاقی خورد که نوری توش بود..به سمتش رفتم که تهیونگ درحالی که راه میرفت گفت
ته:لارا میخوای برگردیم خسته شدی
سریع گفتم
لارا:نه..نه یکم ادامه بدیم
باشه ای گفت و ادامه دادن به سمت اتاق رفتم در نداشت..واردش شدم
هیچکس نبود..چندتا کامپیوتر که سالن خونه رو نشون میداد بچه هارو و صندلی هایی که جلوشون بود
نزدیک تر رفتم با دقت به تصویر جلوم نکاه کردم جنا و دایون درحال دعوا بودن...شرط میبندم سان یا جک قبلا اینجا بودن شجاعتمو جمع کردم و دستمو سمت کامپیوتر دراز کردم که صدایی تو گوشم مانع کارم شد
« از اینجا دور شو »
لارا:تــ..تو کی هستی؟
صدای نشنیدم فقط صداش تو گوشم اکو میشد « از اینجا دور شو » یه چهره اشنا اومد جلوی چشمم قبل از اینکه بتونم واضح ببینمش چشمام تار شدن باز همون صدا دوباره و دوباره معلوم نبود صدای مال مذکره یا مونت
خواستم قدمی بردارم که توی گوشم صدای صوت وحشت ناکی پیچید با اینکه به زور صدام در میومد جیغی کشیدم که مطئعنم چنان بلند نبود کسی بشنوه
« گفتم از اینجا برو »
- ۵۴۷
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط